|
بسم الله الرحمن الرحیم آئینه از نگاه که آزار دیده است؟ این شهر پاک ، حمله ی تا تار دیده است
از من مخواه گفتن تصویر روشنی هر چیز دیده آینه ام تار دیده است
ناخن به جیوه میکشد و جیغ میزند از بسکه چهرهای گنهکار دیده است
یکروز از کنار درختی عبور کرد ترسید و گفت: هیکل یک دار دیده است
خورشید را که دید به "العفو" سرگذاشت انگار کن جهنم دوار دیده است
"کفتار "را به صورت گفتار خواند و گفت: گفتار را شبیه به کفتار دیده است
حتی نماز را به کراهت اقامه کرد جای چمن همیشه نمکزار دیده است
تسبیح را که دید اعوذ برب گفت میگفت مهره ی کمر مار دیده است
بس که به نام عشق سر کار مانده بود هر عاشفی که دیده سر کار دیده است
باید به باز سازی آئینه فکر کرد این شهر پاک حمله ی تاتار دیده است
یاعلی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 20:21  توسط رضا جعفری
|
بسم الله الرحمن الرحیم این دو غزل در سوگ سوختگان مسجد ارک است .یادشان گرامی.
شب پنجم
ارك را خواست و فرمود كه آتش گيرد رفت آماده شود زود كه آتش گيرد
ديد با سوختنش عرش خدا مي سوزد چهار شب ارك دو دل بود كه آتش گيرد
چهار شب دود فقط داشت ولي شعله نداشت چهار شب گفت به اين دود كه آتش گيرد
خود به خود خاك نمي سوخت ، خدا لطفي كرد اندكي عشق بيفزود كه آتش گيرد
هر كه چون حضرت موسي هوس كفش نداشت قسمتِ آن شب او بود كه آتش گيرد
هر كه را جاي بهشتيش نشان مي دادند تا شود راضي و خوشنود كه آتش گيرد
متصاعد شده عطر حرم ، اين است ؛ بلي اثر مسجدي از عود كه آتش گيرد
اين مسايل به دعا نيست اگر سوخت كسي خواسته حضرتت معبود كه آتس گيرد
تحیرهای مشکی
در پيش چشمان تحير هاي مشكي مي سوخت دست و پاي چادرهاي مشكي
چيزي براي مسجد از ديشب نمانده است جز چهارچوب دودي ، آجرهاي مشكي
فرداش دلگير از نرفتن ، رفته ها را تشيع مي كردند دلخورهاي مشكي
ديدم كه لبريز است ظرف اشك هاشان گفتم سلام اي جمع سر پُر هاي مشكي
ديدم به خود آمد تكاني خورد اين شهر از سينه ي سرخ تلنگر هاي مشكي
یاعلی
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 23:39  توسط رضا جعفری
|
وقتي كه چهره ي همه بي عار است آئينه هم مشابه ديوار است
ديگر چه اعتماد به سبزي ها وقتي درختِ مزرعه هم ، « دار» است
دهقان به خوابِ پنبه فرو رفته است حتماً مترسك است كه بيدار است
پس كاج را كجاست رگ غيرت ؟ اينجا گياه هرزه ، علمدار است
ديگر چه انتخاب كند گلّه ؟ هر چه سگ است در دِهِ ما ، هار است
شاعر نگاه كرد به چوپان، گفت : اين گرگ ور پريده چه خونخوار است
وقتش رسيده است علي (ع) باشي در اين زمين ، معاويه بسيار است ياعلی
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 12:13  توسط رضا جعفری
|
بسم الله الرحمن الرحیم
دیروز آسمان جُـلِ شهرخویش، امروز، کدخدای دِهِ بالا فردا ولی قضاوت آن زود است ، باید حواله داد به پس فردا
در بی حواسیِ تبر و جنگل، بیرون پرید از کمر برکه شور ابو عطا به گلویش بود،( میرفت آب بادیه سر بالا)
آمد به خواستگاری خاتونش ، با خنده ی تصنعی و مرموز داماد شد وَ زود عروسی کرد ، با این قبای عاریه ی یک لا
حتی بلد نبود که ماهی چیست، حتی نخورده بود کمی مِیــگو الله بختکی شد و تور انداخت ، ماهی گرفت چند غِزِ ل آلا
آمد أدا در آورد و میگفت:ارث شما به کیسه ی همشهریست مهریه ی زنش هم اگر کرده است ، می گیرم از یکایکشان ، حتا
یک شب به سِحر هم متوسل شد ، مرتاض شد فلوت و نی انبان زد چون مارها کرند نرقصیدند، خندید و گریه کرد نشد امّا
گفتی پیمبر است ، بله ، شاید ، جبریل آیه های نسنجیده با این حساب ، معجزه هم دارد : خر کردن تمامی آدمها!! *** حالا که نصف شب شده این شاعر ، خوابش گرفت و قافیه را گم کرد وقتی دوباره قافیه پیدا کرد ، میگوید او ادامه ی شعرش را
یاعلی
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 17:31  توسط رضا جعفری
|
بسم الله الرحمن الرحيم
رسول مـعذور ترانه های مرا پاره کرد و دور انداخت کسی که برد تو را و درون گور انداخت فهیم تر ز خودم بودم و خدای حکیم مرا میانه ی یک ُمشت بی شعور انداخت به اختیار خودم از شما جدا نشدم نخواستم که بیفتم ،مرا به زور انداخت وهر چقدر تعّین که داده بود گرفت نداد هیچ لباسی و لخت و عور انداخت به ما ندید کمی آب را و خشکش کرد همان که ماهی این حوض را به تور انداخت درِتمامیِ لذّات را به رویم بست کلید ذوق مراتوی آب شور انداخت کلیم هم شدم و یوسـفانه ام آورد از اوجِ مصربه اعماق چاه طور انداخت مرا شکنجه مکن، من رسول معذورم خدا مرا وسطِ قومِ گنگ و کور انداخت
خودِ من کسی نبود در آیینه این خودِ من بود بله تما میِ اوصافِ من دقیقاً بود کمی دقیقتر از پیش در خودم رفتم کسی که بود در آیینه مرد نه ،زن بود به این نتیجه رسیدم که پشت آیینه بله تمامیِ اوصاف باطن من بود بنا برین من و معشوقه ام یکی هستیم دوئیَتـی هم اگر بود ،محضِ یک تن بود و تو اگر چه زنی ،باردار می کنی ام و مرد تو که منم ،آب بود ،هاون بود کلیدِ خانه ی خورشید را زدم امّا برای دلخوشی ام بود ، خانه روشن بود شبیه برتری علم و ثروتِ إنشاء همیشه بر همگان واضح و مبرهن بود همیـن که باطن هر شهوتی جهنّم شد همـین که باطنِ هر رفتنی رسیدن بود
یا علی
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 17:17  توسط رضا جعفری
|
|
|