|
بسم الله الرحمن الرحیم
اصلا بعید نیست که یک مرد محترم را با دو دست بسته ببینیم باز هم
با چشمهای خیره نگاهش کنیم و او چیزی به ما نگوید و ما مردم شکم
بعد از غذا که از جگر او شده درست با چشمهاش قهوه و چایی کنیم دم
حتی بعید نیست که این مرد مدتی از ما کمک بخواهد و ما نیز لا جرم
عمدا به روی خویش نیاریم و هر کدام با اکتفا به این کلمه با " نمی رسم"
محکم کنیم قفل در و توی رختخواب دعوا کنیم بر سر ایجاد یک عدم
شمشیرهایمان که فقط زنگ میخورند آئینه هایمان همه کورند ، دست کم
یا که نایستیم و نخندیم اینچنین ــ سینه نمی زنیم اگر زیر این علم ــ
یا محض غیرتی که نداریم لحظه ای نیت کنیم پشت در بسته ی حرم
این شعر را همیشه بخوانیم بیت بیت در سالروز دیدن یک مرد محترم
یا علی
+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 21:35  توسط رضا جعفری
|
ا بسم الله الرحمن الرحیم ین صدای گرد و خاک بال کیست؟ این تلاطم های موج یال کیست؟ اولین بار است میخواند سرود!! آخرین بار است می آید فرود آمد و شوقی شد و در سینه ریخت برسرم بارانی از آئینه ریخت بند تسبیحم برایش دانه شد مسجد قلبم کبوترخانه شد آیه ای آورده سنگین و ثـقیل زیر این آیه تلف شد جبرئیل آیه ای از حضرت قدوس خم شیعیان ، الیوم اکملت لکم ** آیه ای آورد و خود پرواز کرد باب عشق و عاشقی را باز کرد آیه اش ظرفیت سی جزء بود وه که هم اعجاز وهم ایجاز کرد میشود با گفتن یک واژه اش یکصدو ده مرتبه اعجاز کرد میشود با خواندنش جبریل شد سینه ی هفت آسمان را باز کرد گفت باید از همین ساعت به بعد روز را با یا علی آغاز کرد گفت و گفت و گفت از حمد خدا با عبارات و اشاراتی رسا ** گفت حمد آن که باران آفرید از کویر و ابرها نان آفرید استجابت را شبیه آب کرد آه را از پشت طوفان آفرید شیعه ی خورشید ، یعنی ذره را آفرید اما فراوان آفرید از نکاح اسم رحمن و رحیم طفل اقيانوس امکان آفرید بعد از آن که شانه ای بر باد داد حال دریا را پریشان آفرید خود نمایی کرد بر جن و ملک حیدری از جنس انسان آفرید ** سایه را دنباله ی خورشید کرد نور را بر ذره ها تأکید کرد گفت زین پس هر کسی دارد نیاز سوی حیدر پهن سازد جانماز هر که را من قبله بودم تا به حال کعبه اش باشد علی ، تم المقال ابن که دستم منبر دستش شده این که جبرائیل هم مستش شده روی این آئینه حق تابیده است عکس تجریدی خود را دیده است حرف حق را می زند آئینه وش با لب شمشیر تیز و مخلصش دستهایش بوی خیبر میدهد خستگی را از همه پر میدهد ** منبری از خطبه های ناب خواند در غدیر اسم علی را آب خواند السلام ای آب دریای صمد ای زلال قل هو الله احد ای که میگردی شبیه انبیا بر هدایت کردن قومت بیا ای رسول مردم آئینه ها بعثت غارت، حرای سینه ها ای به بالای جهاز اشتران شأن تو بالاست در بالا بمان از تو میریزد صفات کبریا ذات تو ممسوس ذات کبریا نردبان وصف تو بی انتها پله ی این نردبان سوی خدا چون تکلم میکنی موسائی ام تا که خلقم میکنی عیسا ئی ام جفت دردم کشتی توحن کجاست؟ جسم سردم گرمی روحت کجاست؟ ای مسح دردهای لاعلاج ما همه دردیم ، ظرف احتیاج ما همه زخم یتیم کوچکیم کن مدارا با همه ، ما کودکیم ما نسیم ذکر تقدیس توأئیم حاجیان فصل تندیس توأئیم کوچه را میگردی و طی میکنی کوزه را ظرفیت می میکنی روی دوشت کیسه ی خرما و نان میروی در کوچه ها دامن کشان کیسه نه دل میبری بر روی دوش شیعه هستم شیعه ی خرما فروش ای سفیدی ای کبودی ای بنفش ای به چشم پای سلمان ، جای کفش ای به هر گام تو صدها التماس کیسه بر دوش سحر ای ناشناس ما همه مدیون شمشیر توئیم تشته ی نان جو و شیر توئیم بیعت گیجیم ما را راه بر با خودت تا اشتهای چاه بر یاعلی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 12:15  توسط رضا جعفری
|
السلام علیک یا امیر المومنین حرف محال شعر در وصف تو لالی بیش نیست گفتنت ، حرف محالی بیش نیست
پیش ِ اشکت آبِ اقیانوس هم قطره ی آب زلالی بیش نیست
جلوه های تو که باشد ، آفتاب قطعه ی سرخ زغالی بیش نیست
هر کجایش ردِّ پای دست توست ذات این عالم سفالی بیش نیست
حرف ما از تو نماد جهل ماست پاسخ ما هم سئوالی بیش نیست
مردم دار
پینه ی دست تو گندمکار بود زارع دشت تبسم زار بود
"هیچ کس" هم مخفی از دیدت نشد بسکه چشمان تو مردم دار بود
درک میلادت، شکستِ کعبه شد بوی این توفان ، تلاطم بار بود
گفت تسبیح و شکست و باز شد جنبه ی این ظرف ، کم مقدار بود
قصه ی روح تو با اطراف خود غصه ی آیینه و دیوار بود
هر اناالحق لایق شمشیر نیست سهم بی مغزان طناب دار بود
شام تجلی
ای عبور سبز نخلستان بدوش باز هم از ذهن نخلستان بجوش
تیغ دستت بسکه بر صحرا نشست شد کویر از دست تو خرما فروش
یوسف آهِ تو عمری بین چاه می وزد در خویش و می گرید خموش
کودکی دارد صدایت می کند کفشهای وصله دارت را بپوش
باز هم از کاسه ی طفل یتیم شربت شام تجلی را بنوش
عطر معصوم
این مرد که در جنگ کفن پوش ترین است دیریست که مظلوم ترین مرد زمین است
دیروز درِ قلعه ی خیبر به کفَــش بود امروز ز بخت بد ما خانه نشین است
از دادِ نگاهش به سوی ابر شنیدم بارانی آینده ی یک قطعه زمین است
با هیچ کسی باز نکرده سرِ صحبت بر قاطبه ی مردم این شهر ظنین است ..... معصومیت عطر شبانگاهی گـُل بود این مرد که با سجده همآغوش ترین است
یاعلی
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 17:28  توسط رضا جعفری
|
وغزلی که برای ولادت حضرت امیر علیه السّلام در سال 83 متولّد شده: قبله ی مردم در ساعتی شگفت، مکعّب شکست و بعد مردی به جای قبله ی مردم نشست و بعد رکعـت شـدو نمـاز شدو حمـد و سوره شد آمـد طلسم مسجـدیـان را شکــست و بعد با یک نــفر شبیه خـودش گشـت روبرو خود را گرفت ثانیه ای روی دست و بعد آیات نوبری ز درخت انار چیـد و خواند از تشهّدش:از بودو هست و بعد مِثلِ مَثل شد و به زبان همه شکفت از راه حلق در ته دل ریشه بست و بعد چون روح در نسوج گیاهان حلول کرد یک خوشه خورد از خودش و کرد مست و بعد مقداری از ترشّح او را زمین چشید قیمت گرفت خاک اراضی پست و بعد ما را ببخش ما که گناهی نداشتیم او خواست اهل بادیه را بت پرست و بعد هر سال گفت تا که بگویند شاعران: در ساعتی شگفت مکعب شکست وبعد... یاعلی
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 17:16  توسط رضا جعفری
|
بسم الله الرحمن الرحیم با عرض تبریک میلاد حضرت جواد وحضرت علی علیهماالسلام و عرض شرمندگی از این که شعری در میلاد امام جواد علیه السلام نداشتم یک غزل از مجموعه ی "صبح شبنم "و یک مثنوی در باره حضرت علی علیه السلام تقدیم می کنم : قامت بام ماه عوض نمی کند هیچ مرام خویش را به دست شب نمی دهد صبح،زمام خویش را زشیشه ی نگاه خود به مستحق زکات ده آینه های شرقی علی الدوام خویش را خیال نارسای من به عمق تو نمی رسد به دست کوتهم رسان قامت بام خویش را اشک مقدست چرا نصیب چاه میشود؟ بیا به سینه ام فکن باده ی جام خویش را رود سلام فیض تو از در خانه ها گذشت باز شروع کرده ا ی رحمت عام خویش را! حرف که میزنی همه سفید و پاک می شوند زچاه نور می کشی دلو کلام خویش را تعجبی نمی کنم مرده سکوت می کند باز جواب داده ای خویش سلام خویش را توآفتاب پخته ای تو ماه کار کشته ای ببخش بی حواسی شعاع خام خویش را مثنوی شیر و رطب به نام خداوند شیرو رطب خداوند نان جو و نیمه شب خداوند باران خداوند چاه خداوند طوفان خداوند ماه شکافنده ی کعبه ی خاک و سنگ نگهدار همواره ی آب و رنگ کنون ورکشم گیوه ی شعر را به الحمد رب علی علا به حمد خدای یتیم و اسیر خداوند سر در تنور فقیر ترا می ستایم نه سر خود ،علی به تصریح ایاک نعبد،علی به عمق زمین و به اوج هوا دل آبها و دل خاکها تو خود را نمایانده ای بر همه خودت خویش را خوانده ای بر همه تو پرواز را یاد پر داده ای تو آواز جبریل سر داده ای تو بر کوه استادن آموختی تو ققنوس را زادن آموختی نگاه تو در پشت آیینه هاست اگر سوره ای مهبطت سینه هاست اگر نور خیره کننده نئی اگر ابر تیره کننده نئی اگر آب ،آب گل آلود،نی اگر شعله ای شعله با دود،نی به دستت بود شانه ی موجها به پایت فتد سجده ی اوجها تو خود جاده ای مبدئی مقصدی تو خود عابدی مسجدی معبدی تو را می شود خورد از هر قنات تو را می شود برد از هر فرات تو را می شود خواند از هر نگاه تو را می شود دید در هر پگاه غرور صدای شکستن تویی خشوع به بالا نشستن تویی تو با حقی و حق همیشه تو راست تو برخاستی این که حق روی پاست کمی گوش کن بر صدای حزین خداوند خاکی روی زمین مرا بغض کن بشکنم در گلو مرا آب کن ،آب پاک وضو ببر با خودت روی دوش نسیم بچرخان مرا دور طور کلیم تجلیگه خویش کن چون درخت که سوزم به امرت شوم نیکبخت پس آنگه تو در صوت شعله ورم تکلم نما با من دیگرم اگر مستطیع زیارت شوم نه طاهر که عین طهارت شوم بپوشم لباس سفیدی به تن هم احرام گردد مرا هم کفن به گردت بگردم بگردم مدام هزاران طوافت کنم صبح و شام به دورت زنم چرخ طوفان صفت به کوری هر چشم بی معرفت الست بربک بگو یا علی که گویم هم آواز عالم بلی یا علی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 17:12  توسط رضا جعفری
|
|
|